تبليغاتX
خیال سبز


خیال سبز

پا به پای کودکی هایم بیا                  کفش هایت را به پا کن تا به تا
قاه قاه خنده ات را ساز کن                    باز هم با خنده ات اعجاز کن
پا بکوب و لج کن و راضی نشو          با کسی جز عشق همبازی نشو
بچه های کوچه را هم کن خبر               عاقلی را یک شب از یادت ببر
خاله بازی کن به رسم کودکی                    با همان چادر نماز پولکی
طعم چای و قوری گلدارمان                لحظه های ناب بی تکرارمان
مادری از جنس باران داشتیم             در کنارش خواب آسان داشتیم
یا پدر اسطوره  دنیای ما                          قهرمان باور زیبای ما
قصه های هر شب مادربزرگ                 ماجرای بزبز قندی و گرگ 
غصه هرگز فرصت جولان نداشت         خنده های کودکی پایان نداشت
هر کسی  رنگ خودش بی شیله بود      ثروت هر بچه قدری تیله بود
ای شریک نان و گردو و پنیر  !             همکلاسی ! باز دستم را بگیر
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست       آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
حال ما را از کسی پرسیده ای ؟        مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
حسرت پرواز داری در قفس؟         می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟    رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟
رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟          آسمان باورت مهتابی است ؟
هرکجایی شعر باران را بخوان           ساده باش و باز هم کودک بمان
باز باران با ترانه ، گریه کن !              کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
ای رفیق روز های گرم و سرد            سادگی هایم به سویم باز گرد!

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/17ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط مهدیس|

این متن بدون شک یکی از بهترین متون موفقیتی است که دریافت کرده ام. امیدوارم که برای شما و من مؤثر واقع شود! حتی اگر خرافاتی نباشید، توصیه های خوب و قدرتمندی لابه لای این خط ها وجود دارد. این متن توسط مؤسسه ی آنتونی رابینز برای موفقیت شما فرستاده شده است و تا بحال ۱۰ بار در سرتاسر جهان فرستاده شده است .


1- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .


۲) با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .


۳) همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید.


۴) وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .


۵) وقتی می گویید :متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .


۶) قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .


۷) به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .


۸) هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.


۹) عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .


۱۰) در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .


۱۱)مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .


۱۲) آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .


۱۳) وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید :چرا می خواهی این را بدانی؟


۱۴) به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .


۱۵) وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید :عافیت باشد .


۱۶) وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .


۱۷) این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.


۱۸) اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .


۱۹) وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .


۲۰) وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .


۲۱) زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .

یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند .این پیام را پیش خود نگه ندارید!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/14ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط مهدیس|

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ............ ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود

کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم

خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم.

 

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و

زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان

لبخندی به ازای هر اشک

دوستی فداکار به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین به ازای هر آه

و اجابتی نزدیک برای هر دعا

 

نوشته شده در سه شنبه 1389/09/30ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط مهدیس|

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:"من خسته ام

و دیگه دیروقته، می رم که بخوابم" مامان بلند شد،به آشپزخانه رفت و

مشغول تهیه ساندویچ های ناهارفردا شد،سپس ظرف ها را شست،برای شام فردا

از فریزر گوشت بیرون آورد،قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد،ظرف ها

را خشک کردو در کابینت قرار دادوکتری را برای صبحانه فردا ازآب

پرکرد.بعدهمه لباس های کثیف رادرماشین لباسشویی ریخت،پیراهنی را

اتوکردودکمه لباسی را دوخت.اسباب بازی های روی زمین راجمع کردودفترچه

تلفن را سرجایش درکشوی میز برگرداند.گلدان ها را آب داد،سطل آشغال اتاق

را خالی کردو حوله خیسی را روی بند انداخت.بعد ایستادو خمیازه ای کشید

کش وقوسی به بدنش دادو به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد،کنار میز

ایستادو یادداشتی برای معلم نوشت ،مقداری پول را برای سفر

شمردوکنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت.بعد کارت

تبرکی را برای تولدیکی از دوستان امضا کردو در پاکتی گذاشت، آدرس را

روی آن نوشت و تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردورا

درنزدیکی کیف خودقرارداد.

سپس دندان هایش رامسواک زد.

باباگفت: "فکرکردم گفتی داری می ری بخوابی" و مامان گفت:" درست شنیدی

دارم میرم."

سپس چراغ حیاط راروشن کردودرها را بست.

پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد،چراغ ها راخاموش کرد،لباس های به هم

ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را درسبد انداخت،با یکی از

بچه ها که هنوز بیداربودو تکالیفش را انجام می داد گپی زد،ساعت را برای

صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد،جا کفشی را مرتب کردو شش چیز

دیگررابه فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد،اضافه کرد.سپس به

دعاو نیایش نشست.

درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کردو بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش

باشد گفت: " من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً

همین کارراانجام داد!



این روزها مادرم مریضه. واسش دعا کنید زود خوب بشه. دیگه طاقا درد کشیدنشو ندارم.  وقتی یاد زحمتهاو سختیهایی که کشیده می افتم ناخودآگاه اشکم جاری میشه.

مادر خوبم همیشه در قلب من یک قسمت بزرگ فقط به تو اختصاص داره، فقط به تو.

خدایا نگاهبانش باش همونطور که اون همیشه نگهبان من تو همه شرایط سختی و آسایش بوده.

التماس دعا دوستان

 

نوشته شده در یکشنبه 1389/04/27ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط مهدیس|

شخصی نزد همسایهاش رفت و گفت:
 گوش کن! میخواهم چیزی برایت تعریف کنم.
دوستی به تازگی در مورد تو میگفت...
 همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
 قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذراندهای یانه؟
- کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که تعریف میکنی واقعیت دارد؟
- نه. من فقط آن را شنیدهام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
- سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان
صافی دوم یعنی خوشحالی  گذراندهای؟
 مسلما چیزی که میخواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالیام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی
کند،
حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است.
آیا چیزی که میخواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟
- نه، به هیچ وجه!
همسایه گفت: پس اگر این حرف
نه واقعیت دارد
نه خوشحال کننده است
و نه مفید
آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...
نوشته شده در یکشنبه 1389/03/16ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط مهدیس|

روزهایی بود که فقط از غم و غصه نوشتم، از انتظاری که داشت ذره ذره جانم را فرسوده می کرد. از ناامیدی که هر لحظه بیشتر به دلم چنگ می انداخت

اما ناگهان انگار درهای خوشبختی -بهتره بگم درهای رحمت خدا- باز شدند. تو آمدی با هزاران شوق در نگاه مهربانت که شادابی را در من تازه کرد.

چقدر اوایل با سرزندگی تو زنده شدن سخت بود.

ولی از پیله تنهایی به درم آوردی. شادی را به خانه دلم مهمان کردی. به پاس تمام خوبیهایت برایت شاد بودن، شاد و عاشقانه زیستن، عزتی جاودانه داشتن و زندگی به بلندا و وسعت تمام عشق از خدا خواستارم.

گلکم، زندگی با تو و در کنار تو قرین لحظه های عشقی است که هنوز باور بودنشان برایم سخت است. هنوز احساس می کنم در خوابی شیرینم اما به چشمان مهربان و عاشق تو که می نگرم، باور می کنم که به معنای کامل کلمه خوشبختم و عاشق.

عاشقانه دوستت دارم بهترین من

زیباترین لحظه های زندگیم با تو شکل می گیرند و عاشقانه ترین زندگی را با تو قرار است آغاز کنم.

فرصتی تا آغاز زندگی جدیدمان نمانده است.

دوست دارم برای بهترینم، بهترین باشم. و در این راه به کمک خودت نیاز دارم.

همراهی و همدلیت ستودنی است.

همیشه با من باش. با من بمان که بی تو هیچ هیچ هیچم.


نوشته شده در دوشنبه 1388/12/24ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط مهدیس|

یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: "كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتماً این پسر خیلی بی حالی است!"

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی كرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همینطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.

عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یک غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار دلم براش سوخت و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، ‌یک قطره درشت اشك در چشمهاش خودنمایی می کرد.

همینطور كه عینكش را به دستش می‌دادم، گفتم: "این بچه ها یه مشت آشغالن!"
 
او به من نگاهی كرد و گفت: "هی، متشكرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانه‌ی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
 
او گفت كه قبلا به یك مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد.

 
ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارك را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
 
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1388/11/11ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط مهدیس|

این مطلبو رو جایی خوندم، گفتم شاید مطالعه اش برای دوستان هم جالب باشه


مهره مار در اولین برخورد شاید مساله ای خرافاتی بنماید ولی علم نوین متافیزیک که از جمله علوم پیشرفته وجدید بشر است وواقعیات پنهان بسیاری از موضوعات را کشف واثبات مینماند وعلم سنگ درمانی یکی از شاخه های بسیارجزیی آن است که امروزه توانسته است بسیاری از مشکلات حاد بشر را حل کند درخصوص مهره مار متافیزیک اینگونه اظهار نطر میکند :

هرشی در جهان هستی بواسطه جوهره ساختاری خود نیرویی مغناطیسی دارد وبرآیند این انرزی های نهفته منتشر شده از اجسام واشیاء بصورت بسیار موثر وقابل مشاهده نظمی را در جهان هستی پدید می آورند که در قرآن مبین هم از آن یاد شده که در آیاتی به نگاه داشته شدن ستارگان وزمین درآسمانها با ستونهای نامریی به اذن خداوند قادرمتعال یادشده است .


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/30ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط مهدیس|


 The best cosmetic for lips is truth
زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی

for voice is
pray
برای صدای شما دعا به درگاه خداوند

for eyes is pity
برای چشمان شما رحم و شفقت

for hands is charity
برای دستان شما بخشش

for heart is love

برای قلب شما عشق

and for life is friendship
و برای زندگی شما دوستی هاست

No one can go back and make a new start
هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه

Anyone can start from now and make a brand new  ending
ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه

God didn't promise days without pain
خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره

laughter without sorrow , sun without rain,
خنده باشه بدون هیچ غصه ای، یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده

but He did promise strength for the day, comfort for the tears
ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات، تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه

and light for the way
و چراغ راهمون میشه

Disappointments are like road bumps, they slow  you down a bit
نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میمونن
ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن

but you enjoy the smooth road afterwards
ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد

Don't stay on the bumps too long
بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن

Move on

به راهت ادامه بده

When you feel down because you
didn't get what  you want just sit tight and be happy
وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی به اون چیزی که می خواستی برسی ناراحت نشو

because God has thought of something better to  give you
حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم زده

When something happens to you ,good or bad,

وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته همیشه

consider what it means
دنبال این باش که این چه معنی و حکمتی درش نهفته هست

There's a purpose to life's events
برای هر اتفاق زندگی دلیلی وجود دارد

to teach you how to laugh more or not to cry too  hard
که به تو میآموزد که چگونه بیشتر شاد زندگی کنی و کمتر غصه بخوری

You can't make someone love you
تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه

all you can do is be someone who can be loved
تمام اون کاری که میتونی انجام بدی
اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست

the rest is up to the person to realize your worth
و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه

It's better to lose your pride to the one you love
بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی تا این که

than to lose the one you love because of pride
کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی


We spend too much time looking for the right  person to love

ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی برای دوست داشتن


or finding fault with those we already love
یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم

when instead
باید به جای این کار


we should be perfecting the love we give

در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم

Never abandon an old friend
هیچوقت یه دوست قدیمیت رو ترک نکن

You will never find one who can take their place
چون هیچ زمانی کسی جای اون رو نخواهد گرفت

Friendship is like wine
دوستی مثل شراب میمونه


 older it gets better as it grows
که هر چی کهنه تر بشه ارزشش بیشتر میشه

When people talk behind your
back, what does it  mean?
وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟

Simple ! It means that you are two steps ahead of them

خیلی ساده ! یعنی این که تو دو قدم از اون ها جلوتری


So, keep moving ahead in Life

پس، در زندگی راهت رو ادامه بده

نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/02ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط مهدیس|

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
نوشته شده در سه شنبه 1388/08/26ساعت 8:4 قبل از ظهر توسط مهدیس|

دلم گاهی سنگینی نگاهی را احساس می کند که از فراسوی افقهای طلایی چشم به آینده ای دور و یا شاید نزدیک دوخته است.

گاهی می خواهم فریاد بزنم جسارت سخن گفتن را چگونه باید آموخت وقتی راز و رمزی در نگاه نهفته نیست و همه چیز آشکار است؟

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط مهدیس|

دلم درحصار ناآرامیهای شهر خاموشیها غریب مانده است

دستانی کو تا قفس بگشاید

و رها کند این جان خسته از سیاهی را؟

سکوت فریادی مانده در گلو است

که فقط تارهای وجودیم را در بند کشیده است

هر چند که گاهی همین سکوت

رساتر از هر فریادی می شود برای گوش های گران

دستانم خالی است

نگاهم سرد و بی روح

و دل در تمنای رسیدن به اوج نگاهی که

از فراسوی آسمانها مرا بیصبرانه می نگرد

و تفاوت در همین نوع نگاه است

نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط مهدیس|

ساعتی در گوشه ای تنها

کنج ایوان خاطرات قدیمی

پشت پرچین خیالهای سبز و رویایی

در حضور مبهم اندیشه های خامُش ذهن

گویی زمان متوقف شده است

من در خاطرات گذشته غرق شده ام

مرا بیم خاموشیِ هزار ساله است

خاموشی که حتی یادی در پی نداشته باشد

سر بر آستان نیایش می گذارم

دلم را چیزی سخت می فشارد

خاطره ها می آیند و می روند

تلخ، شیرین،

زشت، زیبا

سیاه، سفید

نمیدانم چرا سیاهیها فراوانند در این میان

لحظه ای لبخند، ساعتی گریه

فرصتِ نو شدن می خواهم

تنهایم، کسی نیست

منم و رویاهای گذشته

دل در سینه چون پرنده ای در قفس می تپد

آزادی می خواهم. پرواز می خواهم

عروج را می طلبم

یادم هست ...

گاهی پرواز می کردم تا به اوج

به ناگاه . . .

سقوط از بلندای اوج نیاز

آخ...

درد تمام وجودم را فرا می گیرد

قلب من، ایست!

اینگونه مزن بر پیکره هستی من

که در درونم غوغایی به پاست

ساکت و خاموشم، اما . . .

فریادها در گلو خفته دارم

فریاد نامهربانی، فریاد تنهایی

فریاد عزلت، فریاد ...

سکوتم تلخ است و سنگین

ولی چرا این سکوت را کسی ندید؟

بغض سنگین سینه را چرا کسی نفهمید؟

مگر فاصله میان ادراک و دیدن جز تار مویی است؟

لحظه ادراک آدمیان چرا اینگونه کوتاه است و ناعادلانه؟

چرا فقط کسی را می فهمیم که می خواهیم؟

چرا فقط من؟

چرا تو نه؟ چرا او نه؟ چرا دیگری نه؟

خسته ام از منیت ها

خسته ام از بازار شوم دلالانِ من

اینجا من قیمتی بس گرانبها دارد

اینجا، تو بی ارزشی و من، ذیقیمت

بهای شکستن دل چقدر است؟

بهای تنهاییها، بهای سادگیها چقدر است؟

قیمتی بر اشک یک کودک یتیم می توان گذاشت؟

باور کنید

می شود ساده، دلی را به اوج رویاهای شیرین برد

می شود ساده، اشکی از گونه کودکی زدود

می شود ساده، دستی را به مهر فشرد.

نفهمیدم کِی و کجا از حصار خاطرات بیرون آمدم

به واقعیت پیوستم

آه! سیاهی همه جا را در بر گرفته است

اما باورش سخت است

 ماه هنوز می درخشد

ستاره هنوز سوسو می زند

سرم را که بالا می کنم

او را می بینم

با همان لبخند همیشگی

می گوید:

من همه تواَم

برای یافتنم لازم نیست

آسمانها را درنوردی

زمین را سخت بشکافی

کوه و دریا را بکاوی

من همینجایم

درون تو خانه دارم

کمی اندیشه کن

کمی کندوکاو، می یابی مرا

ناگهان ...

 قلبم پر از نور می شود

دیدگانم می درخشد

و ...

چه زیباست

رهایی از ظلمت تنهایی

وقتی او هست

 

نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط مهدیس|

دلم تنگ است و اینجا من فقط آئینه ای از نور می خواهم

صداقت را به یغما می برند امروز، حضورت را پر شور می خواهم

 

تو را در کوران حوادث از پی یک قصه دیرین

قرار آرزوها را، فرار غصه ها را از نفیر ثور می خواهم

 

نگهدارت خدا باشد نگارین جاودانه هستی

به استقبال چشمانم، سرودی از حضور می خواهم

 

قدم بر چشم ما بگذار، دلم پوسیده از غربت

تو را از پشت یک احساس زیبا، پرغرور می خواهم

 

چه بی تابانه من اینجا دلم را فرش راهت می کنم، مهدی

حضورت را چه زیبا، عاشقانه، حتی لحظه ای از دور می خواهم

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/13ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط مهدیس|


آخرين مطالب
» یاد کودکی و سادگیهایش بخیر
» 21 جمله انرژی زا از آنتونی رابینز
» کلینیک خدا
» مادر، عزیزترین و گرانبهاترین داشته های یک انسان
» کمی تفکر
» یه دلنوشته تقدیم به عشق خودم
» دوست واقعی
» مهره مار معروف
» اندیشه های زندگی
» زندگی
Design By : Pars Skin