|
دلم گاهی سنگینی نگاهی را احساس می کند که از فراسوی افقهای طلایی چشم به آینده ای دور و یا شاید نزدیک دوخته است. گاهی می خواهم فریاد بزنم جسارت سخن گفتن را چگونه باید آموخت وقتی راز و رمزی در نگاه نهفته نیست و همه چیز آشکار است؟
دلم درحصار ناآرامیهای شهر خاموشیها غریب مانده است دستانی کو تا قفس بگشاید و رها کند این جان خسته از سیاهی را؟ سکوت فریادی مانده در گلو است که فقط تارهای وجودیم را در بند کشیده است هر چند که گاهی همین سکوت رساتر از هر فریادی می شود برای گوش های گران دستانم خالی است نگاهم سرد و بی روح و دل در تمنای رسیدن به اوج نگاهی که از فراسوی آسمانها مرا بیصبرانه می نگرد و تفاوت در همین نوع نگاه است
ساعتی در گوشه ای تنها کنج ایوان خاطرات قدیمی پشت پرچین خیالهای سبز و رویایی در حضور مبهم اندیشه های خامُش ذهن گویی زمان متوقف شده است من در خاطرات گذشته غرق شده ام مرا بیم خاموشیِ هزار ساله است خاموشی که حتی یادی در پی نداشته باشد سر بر آستان نیایش می گذارم دلم را چیزی سخت می فشارد خاطره ها می آیند و می روند تلخ، شیرین، زشت، زیبا سیاه، سفید نمیدانم چرا سیاهیها فراوانند در این میان لحظه ای لبخند، ساعتی گریه فرصتِ نو شدن می خواهم تنهایم، کسی نیست منم و رویاهای گذشته دل در سینه چون پرنده ای در قفس می تپد آزادی می خواهم. پرواز می خواهم عروج را می طلبم یادم هست ... گاهی پرواز می کردم تا به اوج به ناگاه . . . سقوط از بلندای اوج نیاز آخ... درد تمام وجودم را فرا می گیرد قلب من، ایست! اینگونه مزن بر پیکره هستی من که در درونم غوغایی به پاست ساکت و خاموشم، اما . . . فریادها در گلو خفته دارم فریاد نامهربانی، فریاد تنهایی فریاد عزلت، فریاد ... سکوتم تلخ است و سنگین ولی چرا این سکوت را کسی ندید؟ بغض سنگین سینه را چرا کسی نفهمید؟ مگر فاصله میان ادراک و دیدن جز تار مویی است؟ لحظه ادراک آدمیان چرا اینگونه کوتاه است و ناعادلانه؟ چرا فقط کسی را می فهمیم که می خواهیم؟ چرا فقط من؟ چرا تو نه؟ چرا او نه؟ چرا دیگری نه؟ خسته ام از منیت ها خسته ام از بازار شوم دلالانِ من اینجا من قیمتی بس گرانبها دارد اینجا، تو بی ارزشی و من، ذیقیمت بهای شکستن دل چقدر است؟ بهای تنهاییها، بهای سادگیها چقدر است؟ قیمتی بر اشک یک کودک یتیم می توان گذاشت؟ باور کنید می شود ساده، دلی را به اوج رویاهای شیرین برد می شود ساده، اشکی از گونه کودکی زدود می شود ساده، دستی را به مهر فشرد. نفهمیدم کِی و کجا از حصار خاطرات بیرون آمدم به واقعیت پیوستم آه! سیاهی همه جا را در بر گرفته است اما باورش سخت است ماه هنوز می درخشد ستاره هنوز سوسو می زند سرم را که بالا می کنم او را می بینم با همان لبخند همیشگی می گوید: من همه تواَم برای یافتنم لازم نیست آسمانها را درنوردی زمین را سخت بشکافی کوه و دریا را بکاوی من همینجایم درون تو خانه دارم کمی اندیشه کن کمی کندوکاو، می یابی مرا ناگهان ... قلبم پر از نور می شود دیدگانم می درخشد و ... چه زیباست رهایی از ظلمت تنهایی وقتی او هست
دلم تنگ است و اینجا من فقط آئینه ای از نور می خواهم
صداقت را به یغما می برند امروز، حضورت را پر شور می خواهم تو را در کوران حوادث از پی یک قصه دیرین قرار آرزوها را، فرار غصه ها را از نفیر ثور می خواهم نگهدارت خدا باشد نگارین جاودانه هستی به استقبال چشمانم، سرودی از حضور می خواهم قدم بر چشم ما بگذار، دلم پوسیده از غربت تو را از پشت یک احساس زیبا، پرغرور می خواهم چه بی تابانه من اینجا دلم را فرش راهت می کنم، مهدی حضورت را چه زیبا، عاشقانه، حتی لحظه ای از دور می خواهم
سبک تر از نسیمم و بی پرواتر از باران.
چگونه است که ترنم چشمانم گونه ات را نمی نوازد وقتی دلم به اندازه عظمت یک کوه تو را فریاد می زند. تو را نجواگونه فریاد می زنم تا شاید صدای بی صدایم گرانی گوشت را از بین ببرد. شاید بشنوی خسته صدایی که بی محابا بودنت را بی تابانه به انتظار نشسته است شاید ...
همه می پرسند چیست خنده ای که هماره بر لبانت جاری است؟ و من می گویم: خنده ام از سر بی دردی نیست خنده ام گاه نقابی است که رنجهایم را در پس چهره نهان می سازد خنده ام گاه ز شوق است و زمانی خبر از شرمی سرخ، که تمامی وجودم را فرا می گیرد
چرخ گردون! این منم تنها و بی کس کنج زندانی اسیر تا توانستی دلم را سخت بشکافتی با سرانگشتت چو تیر چرخ گردون! هیچگاه دنیا به کام من نگشت هیچ کس اشکم نشست هیچ کس مرهم به زخم من نکاشت هیچ کس داروی دردم را نداد هیچ دستی دست من بالا نبرد با من حتی هیچ پایی همره نشد گفته بودند دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور چه گویم که من و غم با همیم ما دوتن با هم شریک هر شب و آئینه ایم صادقانه راست گو، گر کمی با من مدارا کرده بودی آسمان را غم می گرفت؟ این زمین را کاستی بر می کشید؟ یا جهان را انقلابی سخت می شد پدید؟ با توام ای چرخ گردون! تا به کی بر من چنین سختی روا دانسته ای؟ تا به کی قلب مرا تنگی و محنت می دهی؟ تا به کی دست مرا خالی نگاهم را پر ز غم چهره ام را اشک آلوده می کنی؟ چرخ گردون بازگو، سهم من از روزگار، اندکی شادی نبود؟
ساقیا آمدن عید مبارک بادت پیشاپیش سال نو را به همه دوستان خوبم تبریک و تهنیت می گویم. امیدوارم سال خوب و سرشار از برکت و شادمانی در انتظار همه ما باشد. موقع سال تحویل دعا یادمون نره.
خداوند تعالى به عزير عليه السلام وحى فرستاد كه :
خدايا ! مرا همواره آگاه و هوشيار دار ، تا پيش از شناخت ِ درست و کامل کسي يا فکري مثبت يا منفي قضاوت نکنم. خدايا ! تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن علي سپاس مي گذارم که دشمنان مرا از ميان احمق ها بر گزيني ، که چند دشمن ابله نعمتي است که خداوند به بندگان خاصش عطا مي کند. خدايا ! جهل آميخته با خود خواهي و حسد ، مرا رايگان ابزار قتاله ي دشمن ، براي حمله به دوست نسازد. خدايا ! شهرت ،مني را که مي خواهم باشم ، قرباني مني که مي خواهند باشم نکند خدايا ! در روح من اختلاف در انسانيت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم مياميز ، آنچنان که نتوانم اين سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم. خدايا ! مرا به خاطر حسد ، کينه و غرض ، عمله ي آماتور ظلم مگردان. خدايا ! خود خواهي را چنان در من بکش که خود خواهي ديگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم خدايا ! مرا در ايمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصيان مطلق باشم خدايا ! به من تقواي ستيز بياموز تا در انبوه مسئوليت نلغزم و از تقواي ستيز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم خدايا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مکشان
عمق تنهایی مرا هیچ کس نفهمید صدای فریادهای بیصدایم را کسی نشنید جز خدای عشق
روزی که این وبلاگو ساختم و اسمشو گذاشتم خیال سبز، فکر می کردم اینجا از آرزوهای دور و درازم حرف میزنم. از خواسته هام از یه دنیای قشنگ. غافل از اینکه همه اون آرزوها و اون دنیای قشنگ فقط یه سراب بود. اینجا بر خلاف اسمش تبدیل شد به کلبه تنهایی های من. همش پر شد از حرفهای تنهایی و غصه هایی که رو دلم سنگینی می کنه. خیلی وقته که میدونم تنهای تنهام ولی همیشه امیدوار بودم که یه روزی تنهایهام تموم میشه. نمیدونم تقدیر من چیه. ولی تا اینجاش که اصلا قشنگ نبود. میگن سرنوشت رو خود آدم میسازه ولی من باهاش موافق نیستم. وقتی دوست داری به چیزی برسی و نمی رسی، وقتی به هر در میزنی بسته است، وقتی با هر کی دوست میشی یه جوری بهت خنجر میزنه، وقتی .....
من چیکار کنم؟ از این همه بی عدالتی و تنهایی خسته شدم. دردمو به کی بگم؟ حرفهامو به کی بزنم؟ سرمو رو شونه کی بذارم و غصه هامو گریه کنم؟ دستمو تو دست کی بذارم تا از تنهایی نجات پیدا کنم؟ ناامیدی بدجوری داره تو وجودم رخنه می کنه. می گن ناامیدی یعنی علامت ورود شیطان. خدایا نذار شیطان تو وجودم رخنه کنه. من فقط تو رو دارم. خودتو ازم نگیر. حتی اگه گناه کرم، تو رو به ارحم الراحمینیت قسمت میدم تنهام نذار. هوامو داشته باش. پناهم باش. دوستم باش. بهم فرصت بده تا خطاهامو جبران کنم. یه صفت خوب بهم دادی. همه میگن خوش اخلاقی، مهربونی، دلسوزی. نذار تلخ بشم. نذار بد بشم. انقدر که تو رو هم از دست بدم. من خیلی چیزها رو از دست دادم. اونا رو گذاشتم پای جکمتت. نذار چیز دیگه ای از دست بدم و بالاتر از همه خودتو. کمکم کن و بالاتر از اون بخواه و اراده کن تا به چیزی که می خوام برسم. که تا تو نخوای برگی هم از درخت نمی یوفته. صدای تنهاییهایمو چرا کسی نمی شنوه؟ زجر یه شب بی کسیمو چرا کسی نمیدونه؟ زخمهای قلبم رو چرا کسی دوا نمی کنه؟ دستهای تنهای منو چرا کسی نمی گیره؟ فرصت عاشقی می خوام. اونم ازم جدا شده نوای عاشقی چرا کسی برام نمی خونه؟ لجظه تنهایی چرا هیچ کسی نیست کنار من؟ به وقت خستگی چرا کسی صدام نمی کنه؟ چرا همه غریبه انو کسی رو حس نمی کنم؟ چرا به وقت بیکسیم غصه رهام نمی کنه؟ اینهمه تنهایی چرا نصیب من شده فقط چرا خدا؟! چرا؟ چرا؟ کسی جوابمو نمیدونه؟ اغثنی یا غیاث المستغیثین ارحمنی برحمتک یا ارحم الراحمین خدایا پناهم باش و به رحمت واسعه ات منو ببخش
در آنجا بر فراز قله کوه، دو پايم خسته از رنج دويدن
چند روز پیش داشتم با خدای خودم حرف می زدم. یه دفعه این کلمات رو زبونم جاری شد. آخرش هم نمیدونم قالب شعر گرفت یا نه. اگه کسی از شعر سر در می یاره. خوشحال میشم نظر علمیشو بهم بگه. اگه هم خوشتون اومد یا بدتون اومد بازم بگید. ممنون. اینم بگم عامیانه نوشتم. شما هم عامیانه بخونید.
نگاهم کن و ببین چشمهای من بارونیه نگاه من به آسمون دستهای من چه خالیه دو دست خالی منو بگیر با مهربونیهات فرصت غمها رو بگیر با اون صفای خنده هات قلب منو رها کن از زندون غصه ها خدا ولی نذار خالی بشه از تو و اونهمه صفا گلها همه پژمردن و زندگی رنگش شد سیاه عاشقی از سر بگیرم یا بمونم تو قعر چاه؟ عاشقم اما این دفعه نه عاشق خط و کمون عاشق اون صفای تو عشقی تا اوج کهکشون دلم گره خورده بهت دستامو رو به آسمون می گیرم و می خوام ازت منو بیخشی مهربون ساده بگم دوستت دارم قد تموم عاشقی قد یه دنیا شور و عشق به وسعت دلدادگی من پر پروازی شدم تا اوج آسمون عشق تا طعم یکرنگی شدن مثل همون بارون عشق من اومدم وا میکنی درو به روی عاشقت؟ فکر نکنی وا نکنی میرم نمیشم اسیرت خواهی نخواهی من شدم اسیر یک تبسمت فرصت جبران خطا میدی به این دربه درت خراب عاشقی شدم قسم به اون ناز نگات دلم هنوز دنبالته دنبال اون مهر و صفات منم همون بنده ای که روزی کشیدی به سرم دست نوازشت ولی چرا تو رو دیر فهمیدم؟! نادونیمو ببخش منو نذار تو بی کسی نذار بپوسم توی این پیچ و خم دلواپسی بخند بهم بخند تا دلم آروم بگیره قهر نکنی یه وقت باهام دلم یهویی می گیره اگه دلم از دنیا و از آدمهاش یه روز گرفت اون روز و تنهام نذاری تو اوج هر چی بد و زشت اصلا بیا کاری کنیم به هم یه قولهایی بدیم تو با منی من با توام همیشه با هم بمونیم دیگه دلم تنگ نمیشه سفیدی تیره نمیشه زیبایی زشتی نمیشه غمها همه پر می کشه وقتی تو هستی همه چی قشنگه با ناز نگات من از خودم جدا شدم تمام هستیم به فدات دیگه میدونم اگه هم اشکی چکید رو گونه هام دستهای مهربون تو پاک می کنه اشک چشمهام اگه یه وقت دلم گرفت ناامیدی اومد پیشم چراغی توی تاریکی امید می باری به دلم اگه یه وقتی یه کسی یه جایی آزارم بده پشتمو خالی نکنی جوابشو خودت بده منم همیشه میدونم تو غصه ها و شادیهام فقط بگم شکرت خدا شکرت که می مونی باهام
|
توضیحات![]()
الا بذکر الله تطمئن القلوب آرشیومهر 1388مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 دی 1386 لینک
امام شب
غریبانه |